انتهای خیابان آذر...
باز هم قرار عاشقانه پاییزوزمستان...
قراری طولانی به بلندای یک شب...
شب عشق بازی برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده...
عزم رفتن دارد...
آسمان بغض می کند...
میبارد...
خدا هم می داند عروس فصل ها چقدر دوست داشتنیست...
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن می دهد...
آخرین نگاه بارانی اش رابه درختان عریان میدوزد...
دستی تکان می دهد...
قدمی برمی دارد سنگین وسرد
کاسه ای آب می رزم پشت پای پاییز...
و...تمام می شود...
پاییز
ای آبستن روزهای عاشقی...
رفتنت بخیر...
سفرت بی خطر...
برچسب:
نویسنده: امیر صمیمی